طوفان که چه عرض کنم... شده شبیه سونامی!!
کلا زندگیم رو تحت تاثیر شدید قرار داده...
خدا بخیر کنه...
اگر ببینم این سونامی دست بردار نبود و به روحم هم کشیده شد ناچار می شم با یک حرکت گاز انبری خفه اش کنم... کاری که دارم بهش فکر می کنم!!!
که اگر اتفاق بیفته شاید همایش هم بی همایش!!!
پ.ن: خدا این ترم رو بخیر کنه با این اوضاع قاراش میش!!
پ.ن: همچنان سکوت می کنیم در برابر بعضی اتفاقات پیرامون... شاید خودشان...
اما...
در جهان سوم مساله جور دیگری است.
اینجا دانشگاه ساخته نشده است، دانشگاه ترجمه شده است...
لذاست که می بینی دانشگاه به جای حل مشکلات مملکت ما، مشکلات ممالک دیگر را حل می نماید...!
«بر گرفته از "نشت نشا"، نوشته رضا امیرخانی»
پانوشت : تعطیلات را با بی خیالی تمام می گذرانیم! آرامش قبل از طوفان است گویی...!!
سال 90 مثل همه دوستان واسه من هم اتفاقات زیادی داشت...
اولش با ناراحتی و غم شروع شد...
اواسط به آرامش رسید و
البته آخرش هم با استرس و نگرانی همراه شد...
ولی، هر چی بود گذشت...
اما
سال 91 مثل یه جعبه در بسته می مونه... که البته داخلش هر چیزی می تونه باشه ... و ما تعیین کننده محتوای اونیم ... خود خود ما، با تصمیم هامون، با توکل هامون، با روابطمون و ...
امیدوارم سال فوق العاده ای رو واسه خودمون بسازیم...
پا نوشت1: همیشه اخر سال از دوستان حلالیت می طلبیدم... الان هم اینجا از همه دوستان از ته دل حلال بودی میخوام... از همه اونایی که دل پری ازم دارن، از اونایی که بهم تهمت زدن، از همشون حلالیت می خوام... خواهش...!
پا نوشت2: یکی از اساتید بیمارستان امدادی توصیه های جالبی بهم کرد... باشد که عمل نماییم.
وبلاگ نارنجک (از طراح هایی که دوسش دارم) هم فیلتر شد!!
اینم از بیانیه معبر سایبری که خوندنی است: http://mabarcyberi.mihanblog.com/post/198
امیدوارم برای همه تکاپوی خوبی باشد... چون بعضی ها احتمال دارد ناچارا گوشه ای نظاره گر باشند...
پ.ن1: حس خوبی دارم!!
پ.ن2: این مکان و البته همه جا به دوربین مدار بسته مجهز است... احتیاط کنید!
پ.ن: علوم پایه را دادیم رفت... سخت بود!
ولی، این نیز بگذرد...
مثلا دارم علوم پایه می خونم!
آره واقعا هم! مثلا دارم می خونم ولی در حقیقت دارم تست ها رو پشت سر هم می زنم (البته اگه خواب مجال بده!) و خوندن پاسخ ها هم می شه همون درس خوندن ما!!
البته واسه امثال من (مگه من چمه!!!) توی این 25 روز فرصتی که بود و البته یه کمش مونده! کاری هم غیر از این نمیشه کرد. حالا یه عده بیکار!! از تابستون نشستن خوندن درسها رو، نتیجش رو هم می بینن. نوووش جونشون! ایشالا ما هم نتیجمون از اونا بهتر میشه!! ؛)
*****
قسمت جالب خوندن هام اینه که به هر درس یا مبحثی می رسم یاد خاطرات اون کلاس یا استاد و اتفاقاتش می افتم.
مثلا وقتی رسیدم به نوروآناتومی (البته عشق و تنفرم نسبت به اعصاب ماجراهایی داره!!) یاد اون همه درس خوندن و خلاصه نویسی و ... می افتم که نتیجه اش شد پایین ترین نمره کلاس شدن!!!
*****
چند روز پیش انتخاب واحد ترم بعدمون بود! (یکی نیس بگه دانشگاه جان!! بذار حالا علوم پایه رو پاس بشیم، بعد دلمون رو خوش کن!) ریه، غدد، گوارش و روماتو و فارماکو رو باید! بر می داشتیم.
از اسم درساش خوشم می یاد! ولی فکر کردن به درس کِی بُوَد مانند پاس کردن (ضرب المثل جدید بود)!!
*****
این هفته رو فیزیولوژی می خوندم! فقط می دونم یه جوری خوندم که تموم شه! و زودتر جمع بشه. فقط نمی دونم چرا بعضی کلمات و اصطلاحات تا حالا به گوشم نخورده بود!! یا اون مبحث رو حوصله نداشتم بخونم قبلا! یا اینکه اساتید محترم حوصله نداشتن بدرسن و پیچوندنش!
*****
کلی کار واسه خودم لیست کردم که بعد از علوم پایه انجام بدم!! البته اگه کارهای کنگره اجازه بده!
چند تا کتاب و البته یه لیستی از فیلم ها می خوام آماده کنم که دیگه یه حال اساسی به خودمون توی اوقات فراغت بدیم! و همچنین چشمام هم در بیاد!! :)
البته بر اساس تجربیات چندین ساله ای که دارم احتمالا هیچ کدوم عملیاتی نمیشه! ولی حالا صداشو در نیار! حداقل فعلا یه انگیزه ای که علوم پلیه رو جمعش کنم بدم بره!!
پ.ن 1: یکی از دوستام که امسال پزشکی ساری قبول شده بود، بهم گفت بعد از 3 ماه دوندگی انتقالی گرفته واسه مشهد! نمیدونم خداییش چند متر یا توی کدوم زمین دویده! ولی مثل اینکه خوب دویده!!
پ.ن 2: دانشگاه ما داریم!!
پ.ن 3: تازه دارم به این نتیجه می رسم که چه فرصت ها که واسه درس خوندن توی این 5 ترم از دست دادم و الان هم همانطور!!
پ.ن 4: اوضاع روحیم توی این فرجه علوم پایه به شدت دچار نوسان شده! از دوستان درخواست نویز گیر روحی دارم!!
پ.ن 5: دچار سرما خوردگی شدید . طولانی شده ایم!! خدا شفایمان دهد!!
پ.ن 6: اصولا خیلی به ندرت پیش بیاد توی اس ام اس هام داغ کنم و به طرف شدیداللحن جواب بدم! که البته این اتفاق این هفته برای 2 بار افتاد!! (البته طرف خیلی داشت تند می رفت!)؛ البته پیش میاد دیگه، از اثرات علوم پایه است!! :)
پاسخ نوشت: یکی از دوستان کامنت داده بودن که وبلاگ بی روح شده! نگاه کردم دیدم نه اونجوری هم! ولی یه مقداری مذهبی شده بود که البته از دستم در رفت!!
راستی اینم از وبسایت کنگره مون! www.Sem-ARCINU.ir
موفق باشین و باشم!
(زبان حال فرزند شهید احمدی روشن هنگام حضور رهبر انقلاب در منزل ایشان)
سلام آقاجون!
من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمي دونم چرا بابا مصطفام هنوز نيومده.
مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!
این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.
امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.
بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه. منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری.
تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره... من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم.
آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد. بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه!
بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود. اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.
فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم.
اما...
وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...!
بر گرفته از جهان نیوز
ای امان ...
اول یه مطلب طولانی نوشتم، ارتباط قطع شد! مطلب هم پاک!
دوباره نوشتم البته به صورت چکیده! باز هم ارتباط قطع و چکیده هم پاک!
دیگه حوصله ندارم!
در 2 خط خلاصه خلاصه می گم:
- خدا وقتی به جایی می رسونه مارو بهمون جنبه ش رو هم بده!
- واسه بابای دوستم لطفا دعا کنید... MI کرده...
یا حق
تا این که ” سرت ” را به دامن دخترت بگذارند…
------------------
امان از تلویزیون ما که...
امروز رو نخواستیم عزا پخش کنه ولی حداقل دیگه برنامه های شاد رو کمتر کنه... لا اقل همین امروز...
امان... احترام...
------------------
یوم الجمعه...
آجرک الله یا مولا...
-------------------
پ.ن: ایام امتحانات ما هم غیر رسمی از فردا شروع میشه و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...!!!
پ.ن: این کنگره هم... بی خیال!
